مترسک گفت خدایا شاهد باش مرا برای ترساندن آفریدن...
وگرنه من عاشق پرنده ای بودم که از ترس من مرد...

چون سیگاری بر لبانت ٬
دود شد و به هوا رفت ...
نمی دانم میان این خاکسترهای سوخته ٬
هنوز به دنبال کدام رد خیانتی ؟



روزای روشن شادش واسه اون
حسرت شبا بمونه واسه ما
اگه غصه هم نیاد سراغمون
دیگه فردا چی میمونه واسه ما؟؟؟

آخه تو که نیستی نیستی که ببینی
نیستی پای غصه ام یه لحظه بشینی
گفتی که چشماتو ببند و عاشق شو
گفتی همه دنیام همش برای تو
چشمامو می بستم گفتی پیشت هستم
رفتی و نموندی رفتی و شکستم
دلتنگ چشاتم نیستی و باهاتم
نیستی و لی هر روز تو حال و هواتم

درد این سکوت تو از درد تیغم بدتره

بي دوست زندگي
مرگ از تو بهتره

لحظه هر لحظه پس از تو
شب و گريه در كمينه
تو ديگه برنميگردي
آخر قصه همينه

چیزی برام نمونده که وصلم کنه به این زمین
غیر یه رگ که بعد تو پاره می شه فقط همین

کاش بودی تادلم تنها نبود
تااسیر قصه ی فردا نبود
کاش بودی تا فقط باورکنی
بی تو هرگززندگی زیبا نبود

جز تو کسی رو ندارم
نزدیکتر از نفس بهم

فکر میکنی دل تا کی می تونه؟
رگو می زنم خونم ارزونی تونه

تنها نرو این راه رفتن نیست
دنیای تو چیزی به جز من نیست
تو از خودت چیزی نمیدونی
تنها نرو تنها نمیتونی
برام راهی نمی مونه
بجز رفتن به این بن بست

دارم میرم از این خونه نگو برگ
ما رو چشممون زدن ما که با هم بد نبودیم
ما چه تقصیری داریم که قحطی وفا شده
نکنه خدا نکرده دل تو چه جور بگم
کسی رو جایی دیده یعنی مبتلا شده
فقط صدام کن واسه اشکات شونه میشم
واسه تو دیوونه میشم
فقط صدام کن تو رو تنها نمیزارم
اونی که میمونه میشم
زندگی فرصت یک لحظه ی توست
می توانی آن را
صرف بخشیدن دانه به پرنده ها کنی...
برای شاد بودنم شادیت را میخواهم
برای زنده بودنم زندگیت را میخواهم
برای سبز بودنم سبزیت را میخواهم
پس بمان ای همیشگی ترینم
از من ستاره های دلم را جدا کنی
آمد دلت که حرف مرا نا تمام . . . قطع
حتی ترانه های مرا بی صدا کنی ؟
با بوسه های از سر عادت لب مرا
بستی که باز قلب مرا مبتلا کنی
تا پشت پلک های صبورم که بسته بود
بر این رضای کاذب من اکتفا کنی
بد بوده ام ولی نه به اندازه ای که تو
قدر تمام عاشقی من خطا کنی
یا اینکه بارها . . . به دو گوشم شنیده ام
من را به نام آنکه نبودم صدا کنی
تنها دلیل بودن من یک ستاره بود
این حق من نبود که آن را سوا کنی
در آسمان کوچک خود تک ستاره ای
با تک ستاره ی دل من جابه جا کنی
از حق خود گذشته ام اما . . . به من بگو
باید کدام غائله را انتها کنی . . . ؟
عشقم . . . امید . . . زندگیم یا تنفسم ؟
تا حق دوست داشتنم را ادا کنی
این حق من . . . اگر تو به من حق دهی هنوز
هرگز نبوده است که من را رها کنی
قلبم چه تند می زند ، انگار گفته ای
وقتش رسیده با دل من هم جفا کنی

به همین سادگی رفتی
بی خداحافظ عزیزم
مگه من چه کرده بودم؟
که باید تنها بمونم
